حمد الله مستوفى قزوينى

55

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

شكسته شدش سر بدان استخوان * فرورفت خونش ز سر بر رخان 1040 بُد اين اوّلين زخم كاسلاميان * زدند از پىِ دين برآن كافران پُر از خون سر و جامه ، كافر برفت * از آنگه به مكّه شتابيد تفت بر او گِرد گشتند آن كافران * همى هريكى كرد تيزى « 1 » در آن و ليكن ز بيم بنى زهره كس * نديدند بر سعد كس دسترس كه سردارِ آن قوم بود و بزرگ * به تن بود مردى دليرِ ستُرگ 1045 بگفتند : « ما را جز آن چاره نيست * كه گردد محمّد بيكباره نيست » خواهش كفّار از ابو طالب به قصد رسول به پيش ابو طالب آن كافران * برفتند هركس كه بُد ياوران « 2 » ندادى همى بارشان تا سه روز * پُراندوه گشتند با درد و سُوز به روز چهارم چو دادند بار * از او هركسى كردى اين خواستار كه : خون محمّد بديشان دهد * ستاند ديت ، عهد و پيمان نهد 1050 چنين گفت ابو طالب : « اى مهتران * مگر مغزتان جُست از سر كران كه گوئيد فرزند خود را بكُش * نگويد از اين در خداوندِ هُش ! » به نوميدى از پيشِ او كافران * به مسجد شدند و زدند را « 3 » در آن وليدِ مغيره يكى پُور داشت * كه در خوبى از ماه منشُور داشت كه عمّاره گفتندى او را به نام * هنرور بُد و داشت دانش تمام 1055 ابو طالب او را پسر خواندى * به مهرش بَرِ خويش بنشاندى بر او مهرش افزون بُد از پورِ خود * برش بيشتر بود در نيك و بد بر آن برنهادند اهلِ عرب * كه باطل كنند از وليدش نسب به بو طالبش بازخوانند نسب * بدويش سپارند قوم عرب نبى را ستانند از او در عوض * به كشتن برآرند از وى غَرَض « 4 »

--> ( 1 ) ( ب 1042 ) . در اصل : كرد تيرى . ( 2 ) ( ب 1046 ) . در اصل : باوران . ( 3 ) ( ب 1053 ) . را - راى . ( 4 ) ( ب 1059 ) . در اصل : وى عرض .